تبليغاتX





Powered by WebGozar

برای لبخند , خدا کافیست

برای لبخند , خدا کافیست

در شهر آشوب بود ولی آسمان همچنان آرام

از چند نفر می خوام به خاطر نظر های زیبا شون تشکر کنم

" یکی همین دور و ور" و "کسی از دور دست ها.."و "پ" و "حباب" و"دادشم(پت)"

از بقیه هم تشکر !

ادامه مطلب را هم ببینید بد نیست!هر چند که مخاطبش بیشتر " یکی همین دور و ور" و "کسی از دور دست ها..." است...


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت11:22توسط آشوب | |

مرد پیر بود ، چکش را تو دستاهاش محکم گرفته بود ، نشسته بود رو پله های پل ، خیره بود به آب ، داشت صدای آب را گوش می داد ، اما تو ذهنش چی می گذشت را اصلا از تو چشم هاش نمی شد فهمید ، فکر کنم صدای آب دیوانش کرده بود ، فکر کنم دیگر طاقت شنیدن این همه زیبایی را نداشت ، آخه یک عمر عادت کرده بود به روز مرگی ، به یک رودخانه بی آب و خشک ، ولی الان آب موج می زد ، آب می رفت ، آب با همه یک رنگیش  صدای تکرار نمی داد ، اینجا فقط عبور زیبایی و صدا بود ، آره طاقت نیآورد ، پا شد و شروع کرد چکش را بکوبد به پله های لب آب ، صدایی بلند شد ، که من از میان صدای ضربه و پله و آب فقط شنیدم که مرد می گوید من  دیواااااااااااااااااااااااااانه شده ام ، دیوانه!!!

از سوال های( ) بی جواب و از تکرار زندگی !

رد شدم پسر روی پل می دوید ، سرعتش حتی از قدم های آهسته من هم کمتر بود،چشما های مادرش هم به دنبالش می دوید ، پسر کوچک بود ، قدم هایش تازه بود ، چند سالی بیشتر نبود که به این حیات وحشی پا گذاشته بود، به چشم های زیبایش ، سلام کردم : " سلام کوچولو،لولو ، کو لولو؟ "

دختر زل زده بود به آب ، یک گوشه تنها نشسته بود ، پنج دقیقه ای هیچ حرکتی نمی کرد ، گفتم نکنه مرده؟ و شاید روحش شاید جای دیگر بود و جسم بی جانی بیشتر اینجا نبود!

روزمرگی  روی سطح آب موج می زد،دلم می خواست برم سوار یکی از آن قایق هایی که شکل قو ساختن می شدم ، اینطوری هم سوار قو شده بودم ، هم روی آب بودم ، از زمین خسته شدم آخه! و هم می تونستم یکم از روز مرگی را از سطح آب با توری چیزی جمع کنم و بعد که از قایق پیاده شدم همش را چماله کنم و بندازم تو یکی از این سطل های زباله کنار پارک ، بعدش با خیال راحت برم دنبال یک زندگی غیر مترقبه ، یک چیز جدید.

داشتم خاطراتم را مرور می کردم، وقتی شد دو هفته را تو چند جمله خلاصه کنم ،  دلم گرفت ، کل فرقی که تو روز هام بود این بود که یک سریش را داشتم واسه احتمال می خوندم و کمی بعد مدار می خوندم ، بعد واسه مغناطیس و بعد هم معادلات ، بقیه اش هم همانی بود که هر روز بود ! می آمدم دانشگاه ، کسانی از غم می گفتند ، کسانی از شادی ، همیشه همان حرف ها از همان آدم ها ، همان آدم ها با همان دغدغه ها ،جالب است حتی مشکل ها مان هم تکراریست ، باز هم کلاس ، باز هم ناهار  و توی صف ماندن ، حالا یا صف سلف(صلف) یا تریا برق ، آره این دیگه اوج تغییری بود که روز هام داشتند!و بعد هم کلاس ، خانه ، خواب، تا صبح و دوباره! آره می دونم، می تونم خیلی هم قشنگ تر تعریف کنم کلی کار که کردم  را بگم،ولی نه واقعیت همین است که گفتم ، کار هایی که خواستم را نکردم!  فکر نکنم اسم چیزی که من می کنم زندگی باشه...

هر روزم فکر بود ، فکر چیزی ، شاید هم کسی ، شایدم هیچ کدام ، خواب ام نمی بره ، بغض دارم ، دلم خیلی تنگ شده ، خیلی، آهنگ "طاقت بیار رفیق" قمیشی را گوش می دم ، واقعا زیباست واسه الان منُ، جون عجیبی بم میده...

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت21:12توسط آشوب | |

آسمان پر از گرد و غبار شده ، انگار بوی نور را بر تک تک ذره های گرد در هوا می شود حس کرد ، شاید نقش یک دار بست یا چیزی مثل پیچک ، این روز ها  بر لبه چشمانم فشار می آورد ، انگار می خواهد بر روی یک تکه کوچک از سر روحم خط بیندازد  ، بر لبه دار بست می نشینم و چشمانم را بر آسمان خیره می کنم ، ابر ها پریشانند ، منطق پریشانی شان را هنوز هم نفهمیده ام، خورشید نیست ظهر است ، شاید از اینجا رفته ، شاید بیاید ، دلتنگ بوده ، پشت کوهی دارد می گرید ؟ و شاید هنوز از خواب بیدار نشده ، شاید خستگی تاس و زندگی بر پشتش فشار آورده ، ابر ها هنوز هم پریشانند ، سوی کجا می روند؟ نمی دانم ، من منطق پریشانی شان را هنوز هم نفهمیده ام.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت19:38توسط آشوب |

ساعت ده شب بود ، روی تختم خوابیده بودم ، چراغ ها خاموش بود ، پنجره اتاقم باز بود ، هوا پر از ابر بود ، تاریک بود ، کتابی در دستانم گرفتم ، ورق زدم ، همه صفحه هایش سیاه بود ، در آن تاریکی چیزی پیدا نبود ، با خود داستانی ساختم از یک کتاب گم شده ، پر از سکوت ، سکوت ، و پایانش هم سکوت بود ، قصه ای تلخ که لحظه های شیرین چنان می درخشید که انگار کل دنیا را در روشنی غرق می کرد ، لحظه های تاریکش گاه چنان محو کتابم می کرد که انگار هزاران واژه نوشته شده ، ولی فقط ته یک گوشه، سکوت بود ، سکوت ، دلتنگی حقیقت داشت ، دلم گرفته بود ،سکوتی که تمام آن رو شنی را زیر سایه اش می پوشاند ، سایه ای از بی صدایی ، از آرامشی ژرف که گاه به آن می خندیدند و گاه می گفتند خوش به حالت و گاه می گفتند ای وآی ، دل هایی بودند که هنوز برایم می سوختند ، ای وآی ، ای وآی.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت19:29توسط آشوب | |

 

از پشت شیشه نور خورشید را می دیدم که در غروبی ساکن انگار شکست سختی بر باد خورده بود  ! باد از پشت شیشه به من نمی خورد ولی تن برگ ها را داشت می لرزاند ، و من بر پیوستگی روح و شیشه خندیدم و کمی هم گریستم... و باز تنها ایستاده بودم در یک مکان خالی کنار یک حجم بسته به وسعت پلک های بسته ام... و باز تو...

۲۹/مهر/۸۸

ب.ن.۱: پست مرتبط

ب.ن.۲:مرا دریاب/من خوبم/ هنوز هم آب میکوبم/..

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت14:22توسط آشوب | |

یک روز  تا ابدیت ! خوب است برنامه های زیادی میریزیم یک روز استثنایی درست می کنیم!

دو روز تا ابدیت ! فردا می رسیم برنامه های دیروز را عملی کنیم امروز را کمی بیشتر بخوابیم!

 سه روز تا ابدیت ! فردا انجامش می دهم امروز هم کمی کم حوصله ام!

چهار روز تا ابدیت ! عجله ای نیست وقت زیاد است ....

N روز تا ابدیت ! روزمرگی .  لابد فردا هم می آید...

چرا عجله؟! جا برای هممون هست!تا نفس می کشین زندگی کنین!چرا نفس هاتون بوی مرده ها را میده؟!زنده ایند به خدا! زندگی کنین!اسیر شدیم!اسیر قوانین پوچی که جامعه واسمون ساخته! اسیر ارزش های مسخره ای که واسه خودمون ساختیم! یکم فکر کنید...

یه سوال تکراری ولی زیبا! اگه فقط تا فردا زنده بودی! چیکار می کردی؟ بازم همینطوری زندگی می کردی؟ همین کار ها را می کردی؟

 خدایا به من خوب زندگی کردن را بیاموز خوب مردن را خود خواهم اموخت(دکتر شریعتی)

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت15:14توسط آشوب | |

با خود می اندیشم چیزی باید ارزش دوست داشتن ، داشته باشد باید چیزی باشد که تپش قلب هایمان را تندتر کند باید تشویشی در روح انسان بوجود آورد شاید یک توفان یا اوجی در نگاهش ! گاه می گویند خدا ، گاه بت ، گاه انسانی زیبا ، گاه یک کتاب قصه یا حتی شعری کوتاه ، گاه می گویند ماه و ستاره ها و گاه می گویند اندیشیدن ، فلسفه و منطق....

و گاه می گویند زشت ترین چیز این دنیا نوشتن است یک کتاب قصه است یک دختر زیباست و شاید حتی فلسفه ، فلسفه ای که عرفان را زیر سوال می برد ، عرفانی که به فلسفه می خندد!

من من من من،تو کجایی؟!شما کجایید؟!همه می اندیشیم به راه ها ، خواسته و نا خواسته چیزی بین عرفان و فلسفه را انتخاب می کنیم ، آخر راه همه یکی است فرقی نمی کند چه بخواهی چه نخواهی یک کتاب قصه تمام می شود ، شعر نو می آید کلاسیک می میرد ، فیزیک نو می شود ستاره ها دیگر یک رویایه آسمانی نیستند ، قوانین ریاضی زور گویی می کنند ، ماه نابود می شود!بقول سهراب : " فلسفه ای ماه را نصف می کند" ولی من نمی خندم!

(توجه:ضمیر ها به خدا بر نمی گرده!)

اینجاست که انسان بر سر تردید می ماند ، تردید انتخاب تو ، تویی که امروز مرا به شک انداخته ای! که آیا تو اسطوره ای؟! یا تنها یک بتی که باید با تمام زور آن را بشکنم  خرد و نابودت کنم ، یا با تمام وجود بپرستمت؟! شک من در این نیست که تو باید شکسته شوی یا نه! شک من در این است که آیا تو هستی یا نه؟!چیزی را می خواهم اثبات کنم به نام "وجود"!

آیا این دنیا وجود دارد؟! یا ساخته ایست در ذهن من؟! ساخته ذهنی که اولش اسم خدا بود ، آخرش اسمی نیآمد ، فکر کردم یادم آمد اولش خدا بود ، گفتم بد نیست اگر پایانش را خدا بگذارم متنم قشنگ می شود ، آنها که حرف هایم را می شنوند جذب می شوند ، ولی واقعا خدا در میان متن من نبود ، اول و آخرش چه سود؟! آن وسط انگار فقط چهره تو بود!

چهره تو ، که انگار یک مجسمه ساز، یک دوره گرد یا شاید حتی یک بچه کوچک بر روی شن های ساحل نقاشی کرده بود! نقاشی، نقاشی ای که موج ها بر آن خورده بود ، این روزها دیگر چیز خاصی از تو نمانده بود جز یک تصویر مبهم از خاطره ای که مردی بزرگ سال از دوران کودکیش می گوید ، از یک نقاشی که بر شن های ساحل کشید.

مرد بزرگ تو چند سال داری؟! بزرگ شده ای؟! از خودت دفاع کن ، چیزی بگو! چند سالت است؟!من می گویم بچه تر از این حرف هایی ، من می گویم جمله هایت پوچ است ، من می گویم تو اسمی نداری ! تو چیزی نیستی ! جمله هایت معنی داشت اگر سهراب بودی ، اگر شریعتی بودی و یا اگر اسمت مسیح یا محمد بود!!!

مرد هیچ نمی گوید ، عظمتی انبوه در نگاهیست که می تواند با سکوتی مبهم همه چیز را در هم بشکند! می تواند از عشق بگوید یا که فریاد بزند! می تواند عاشق ترین فرد روی زمین باشد بی آنکه بگوید "دوستت دارم" ، می تواند تنهاترین دنیا باشد ، تنهاترین! چه حرف هایه پوچی !!! بچه های 7 ساله هم میگویند :"من آدم بزرگم، من می خواهم بروم مدرسه ، من کلاس اولی ام ، من بلدم بخوانم ، من..."

آره تو بزرگ شدی عزیزم ، بگو برایم بگو !

حرف هایت پوچ است

مادر ، پدر، من کلاس اولم درس خوانده ام ، حرف هایتان پوچ است ، حرف هایتان پوچ است...

مادر تو چیزی می گویی؟!حرف های من پوچ است؟! پدر می شود حرف بزنم؟!حرف های من پوچ نیست، مگه نه؟!

خورشید می تابید ،ماه در آنسوی زمین می تابید! زمین بین هر دو انگار اصلا نمی تابید ، چیزی نداشت برای درخشیدن ، حرفی نداشت برای گفتن !

زنی را دیدم ادعای فهم می کرد ، زنی را دیدم که واقعا می فهمید ، مردی را دیدم که دلش هوای با تو بودن کرد ، بچه ای را دیدم دست خواهرش را گرفت تا آن طرف خیابان ، مردی را دیدم نان می خورد ، گوشه خیابان ، روی یک تکه مقوا ، فقر از نگاهش می بارید ، پر از شادی پر از فهم و درکه " نداشتن " ، انگار آرام تر از من بود ، انگار فکر دویدن نداشت ، انگار با آرزوهایش نابود نمی کرد زمان را!!! انگار تنها نبود ، انگار با تمام مردم آشنا بود ، همه به او کمک می کردند ، او گدا نبود! او گدا نبود! او فقط چیزی را فهمیده بود که در ظلمت نگاه مردم گم شده بود .

و باز زنی زمزمه دانستن می کرد ، زمزمه بودن ، انگار دلش می خواست بگوید: " من کلاس اولی نیستم" ، من هم کلاس اولی نیستم ، من 7 سالم است، تو چند سالت است؟!کوچکتر از منی؟!مهم نیست...

(سانسور شد!)

و باز می اندیشم به هوای ابری ، به هوای مهر ، هوایی زیبا که برگ ها را می ریزد ، برگ هایی که پایان عمرشان می رسد آن هم در نبوغی سر شار از شکوه هستی! نبوغی که از سبزی تا زردی همه شادی بود ، همه خوشی بود ، همه عمرش خشنودی یک عابر بود چه سبزی در نگاه یک دختر ، چه صدای خش خش خرد شدنش زیر پاهای یک مرد!همه زیبایی بود برای عابری که می گذشت، لذتی از عظمت از زیبایی.

غنچه ای گوشه باغچه دیدم ، باغچه بزرگ بود همه خاک بود همه سنگ بود ، غنچه تنها بود ، آب دادمش ، پرنده تنها بود،دانه دادمش، من تنها بودم ، فکرکردم ، فکر کردم و باز انگار بیهود تر از قبل می نویسم ، بیهوده ، بیهوده ، بیهوده...

حرفهایم پوچ است؟! حرف هایتان پوچ است؟!

 ب.ن.۱:این متن پوچ است ! صرفا یه طوفان فکر بود...

ب.ن.۲:من کسایی که رسیدن به اینجای متن آ تحسین می کنم!من به شخصه حال خوندن این همه را ندارم!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت0:1توسط آشوب | |

بلاخره اون جاده را دیدم ، بلاخره تنهایی توش قدم زدم ، کلی وقت بود دلم لک زده بود واسه یه شب آروم خلوت ...

 

با شما بودم؟! پارک مرداویج؟ نمی دونم ! اما کیکش خوش مزه بود تولدت مبارک، پارک آبشار ؟ تنها بودم؟! نمی دونم دنبال ماشین آ می دویدم مثل این فیلم آ ، باد می خورد تو صورتم ، مثل اشکام؟! می خندیدم، شاد شاد بودم ، پل خواجو ، کی داره آواز می خونه؟!  تو بودی؟ منم؟! نه صدای تو نیست ، منم که تو دلم میخونم تو نمی شنوی ، خیالت راحت ، آروم بگیر بخواب ، تو رودخونه؟  آب هاش کو؟! خاک ، پیاده ، اسب ، موتور ، دوچرخه؟!  اینجا قبلا آ فقط آب بود به خدا، نور نور نور ، خیابون ، درخت ، چهارباغ خواجو ، یاد تموم خاطرات ، مادر کجایی؟! پدر جون تو چی؟! دایی تو ام که رفتی ، خاله جون دلم واست تنگه ، نکنه فقط من موندم؟! علی حتی تو ام رفتی؟! من کجا موندم؟! با کی موندم؟ واسه چی موندم؟! نفس نفس ، اکسیژن ، امشب هوا چه خوبه ، مثل بارون پاییز و ماه مهر میمونه ، عاشق ماه مهرم ، چون ، آره چون !چون همتون می دونید ، تو ام می دونی؟!!!  رسیدم میدون امام ، چرا اومدم اینجا؟! به آدما خیره شدم ، یه دور کامل زدم ، انگار یه گم شده اون جاست ، یعنی میشه همین امشب پبدا بشه؟! چرا اینجا؟! اینجا که به تاریخ پیوست ، اینحا که قدیمی تر از منه ، واقعا چرا اینجا؟!  اما انگار تموم دیوار آ بوی تو را گرفته؟! خوابی الان؟! به من فکر میکنی؟! تو ام دلتنگ منی؟! دل من که تنگ نیست ! دل من با شماست با خاطره هاتون، منم تو خاطره هاتون هستم؟! نون بر بری ، بخرم ،نخرم؟! نه ولش کن ، دویاره خیابون ، سکوت ، اون آقا داره به چی فکر می کنه؟! خانوم شما واسه چی اون گوشه تنها وایسادی؟! بچه به این کوچیکی این موقع شب بیرون چی کار داره؟! دلم کوه می خواد ، می آی با هم بریم؟! میشه یکی جواب سوال من بده؟! اون کجاست؟ من تموم شهر  گشتم ولی...

۸۸.۶.۲۵

ب.ن.۱:اما من می دونم کجاست همتون سر کار بودین ، هر هر هر هر....

ب.ن.۲:آهای جناب ، بله؟!در سکوت من نیکی استآهای جناب ، بله؟!زمان واسه من معنی نداره...

ب.ن.۳:بلاخره بارون اومد چقدر هوا قشنگ شد!حس سکوت میده!فریاده من سکوته!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت11:37توسط آشوب | |

اونا که وقت دارند همش را بخونند اونا که کمتر زرد آش را اونا که دیگه خیلی کم وقت دارند حداقل قرمز ها را حتما بخونند!

بسم الله الر حمن الرحیم

ملت شریف و تاریخ ساز ایران
آنچنانکه می دانید خادم شما در روزهای پس از انتخابات و در تندباد حوادثی که در سه ماهه گذشته از سر این مملکت و نظام گذشته است، نامه های هشدار دهنده و آگاه کننده پی درپی و متناوبی را خطاب به مسئولین امر نوشته است بدین امید که گشایشی حاصل گردد و مباد که حقی ضایع شود و ظلمی صورت بگیرد و ظلم و آه مظلومان دامان ما را بگیرد و رها نسازد؛ چه آنکه به توصیه دین و تجربه تاریخ می دانیم که: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.

سه ماه از سر مملکت ما گذشت، اما چگونه سه ماهی؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت20:35توسط آشوب |

دیروز تا امروز چقدر دیر گذشت ، حس می کنم چندین سال است با کسی حرف نزده ام ، حرف هایی دارم به وسعت یک دنیا که در گوشه ای از وجودم سمتِ تنهایی نشسته ، سمتِ تنهایی ، سمتِ تنهایی ،سمتِ تنهایی ،سمتِ تنهایی ،سمتِ تنهایی ،سمتِ تنهایی ،سمتِ تنهایی...

پایان.

فنا سر لوحه ی نقش جهان است / بده ساقی می باقی به دستم
اگر افتاده ام در پای یاری /مكن مستم كه من زیبا پرستم
ز روی شاهد زیبای هستی / نگیرم دیده تا روزی كه هستم
جز او اندیشه ی دیگر ندارم/ بجان پا بند پیمان الستم
شدم تا آشنای آن دل آرام / در دل را به روی غیر بستم
همه اویم همه اویم همه او /چو او را یافتم از خویش رستم

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت20:28توسط آشوب | |

3 سال پیش اولین بار این جمله را شنیدم:"زنده ها همانقدر از زنده بودن خود بی خبرند که مرده ها از مرده بودن خود" ، چشم آم را که می بندم هزار تا تصویر میآد ، انگار دیگه نمی دونم بزرگترین آرزوم چیه،همه چی در هم بر هم شده ، پس واسه چی از کله سحر تا بوق سگ دارم این در و اون در می زنم؟! این در کدوم بود؟ اصلا اون در کجا بود؟ تویه ذهنم پر از فکر که هر لحظه عوض میشه ، حتی یه دقیقه هم ثابت نمیمونه!داشتم فکر می کردم نکنه یادم رفته هدفم چی بوده؟! هدف؟ هدف فقط یه دونه باید باشه ، نه این همه تصویر ، مگه نه؟!هووووم ، می دونم هدفم چیه ،چرا دروغ بگم ، بلاخره اون ته ته  دلم یه رویا هست ، یادم میآد که قدیم ها بود، شاید یکم کدر شده باشه تو این یکسال ولی هنوزم...

با 4 نفر حرف زدم!شاید جمعاْ ۱۰ساعت و یکم از اون حرفا...

فکر کنم باید برم دنبالش ، پی هدفم ، می دونی فکر میکنم امسال زیادی شلوغ بود، اونقدر که میونه خرت و پرتاش  راه ام  گم شد ...می ترسم  اگه یکی دیگه بشم دوستام از بین برن ، مگه اسم اونایی که می رند هم دوسته؟! می ترسم پشیمون بشم ، مگه رفتن دنبال آرزوها بده؟! اگه به این قشنگی نبود چی؟ اگه همین چیزایی که دارم هم از دستم بره چی؟!

گفت تست کن ، تو الان هم پشیمونی وگرنه به این چیزا فکر نمی کردی،اما این شانس  داری که تازه بودن امتحان کنی!گفت دوستی مثل بازی گرگم به هواست ،یکی میشه گرگ و میکنه دنبال بره ،بسنگی داره می خوای گرگ باشی یا بره!گفت مهم نیست که ارزش های تو را بقیه هم قبول داشته باشند ،اصل اینه که تو ایمان داری به راه خودت!پس شروع کن!

گفت جاودانگی می تونه پایان داشته باشه!!! نفهمیدم مگه جاودانگی بر عکس پایان نیست؟! ولی به نظر من هدف باید جاودانه باشه ، تلاش رسیدن به هدف هم همین طور ،من می گم هدف باید دست نیافتنی باشه و بی پایان، نباید اونقدر کوچیک باشه که تا رسیدی بش تموم بشه ، یکی دیگه گفت مثلا رسیدی به چیزی که می خوای ،خُب بعدش چی؟! سوال قشنگیه...مثلا "عشق یه نگاهی"  خُب بعدش که رسیدی بش چی!؟اصلا می خوای برسی که چی؟!از خوت بپرس!یه تست بکن! بگذریم....

گفت خیلی داری به آینده فکر می کنی یا حتی به گذشته، چرا لحظه حالُ ول کردی؟!گفت از الانت لذت ببر ، اصلا کی می دونه شاید فردا نیومد...گفت اگه فقط فکر کنی، زندگیت میره سمت تباهی،شروع کن ، فقط نظر نده ، عمل کن ، اون چیزایی که نمی دونی را تو راه کم کم می فهمی، گفت مستقل باش نباید دیگران نظر تو را عوض کنند، گفتم من واسه آزادی خیلی ارزش قائلم خیلی، گفت پس ثابتش کن!گفتم من خود ِ واقعیم نیستم ،گفت پس خیلی نمی تونی زنده بمونی!گفتم به خدا می ترسم عوض بشم ،اگه همه چیزها و همه کسایی که دوست دارم از بین برند چی؟!گفت اگه تو مسیر تو نیستند بذار برند مهم نیست...

فکر میکنم باید عوض شم، حتی اگه با سر سقوط کنم رو یه زمین سیمانی اونم از یه برج دیویست طبقه بهتر از اینه که بی هدف باشم یا با این هدف های کوچیک زندگی کنم!نه ، من خیلی بزرگ تر از این حرفام ، خیلی بزرگتررررررررررررررررررررررررر...می دونی بنظر من وقتی بری سمت هدفت (هدف نه یه جسم یا کالا یا شخص نیست،هدف یه ایده واسه زندگیته یه راه) اون موقع تازه می تونی دوستای واقعیت را پبدا کنی ،چون اونام هم مسیرند با تو،لازم نیست خودت را عوض کنی تا بشی مثل اونآ ، از اول مثل تو اند ، دوست عشق مقام علم کتاب آب و هوا و... همه و همه خودشون تو اون مسیر منتظر تو نشستند،فقط شروع کن به قدم زدن.تو جاده رویا ها...لازم نیست اسیر شرایط کنونی باشی، میشه تموم قوانین را شکست ، هیچ قانونی محکم تر از "تو" وجود نداره ، نترس تو فقط داری میری که از زندگیت لذت به معنای واقعی را ببری....

پایان.

قول۱:دنیام را عوض می کنم حتی اگه مجبور بشم تمام قوانین عالم را از نو بنویسم ...

ب.ن.۱:برای تازه شدن هرگز دیر نیست...

 ب.ن.۲:راستی حتی "خدا" هم تو همون جاده منتظرت نشسته بی خودی جایه دیگه دنبالش نگرد...

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت0:16توسط آشوب | |

به فال اعتقاد داری  ؟!

پدرام واسم فال ام را از تو مجله موفقبت sms کرد، داشتم از pmc رد می شدم بازم تقریبا همون فال  را گفت ،اومدم واسه این پست عکس پیدا کنم یه سایت یافتم به اسم "فال سرا" اونم همون چیزا را گفت!

به فال اعتقاد دارم  ؟!

"فال" بر عکس "لاف" بود دیگه، آره؟!!!

 

 ب.ن.۱:کسی نیست یه پارچ آب یخ خالی کنه رو سر من؟! دارم منفجر میشم ! کمک..

 ب.ن.۲:می خوام از آیینه ها دل بکنم ،اما دل نمی ذاره ، را بیفتم دل به دریا بزنم اما دل نمی ذاره..

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت20:38توسط آشوب | |

 

سازدهنی انگار کمی قدیمی شده!هر چه می نوازم بوی نم و نای طاقچه زیر زمین را می دهد ، صدایی چون سکوتی غمگین است که از تک تک سوراخ هایش بیرون می زند ، صدایی از هیچ به نشان عظمت گمشده عالم! عظمتی پر شکوه که چون یک ملودی بی صدا تن کیهان را می لرزاند و هم چنان بی نفس آواز یکتایی سر میدهد...

۲۶/مرداد/۸۸

پ.ن.۱:امروز نگاه کردم بت!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت1:45توسط آشوب | |

 

وقتی میشینی و توی سکوت آسمون هی نگاه می کنی و زل می زنی نه یک ساعت نه دو ساعت فقط به امید اینکه شاید یک دونه شهاب رد شه ولی این آسمون مه گرفته این آسمون پر از گرد و غبار این شهر شلوغ انگاری نمی گذاره ولی طوری نیست  وقتی دل تو کتاب شازده کوچولو را چند دور خوانده باشه نه یه بار نه دو بار کلی بار خونده باشه هر ستاره ای که می بینه یک بار یاد شازده کوچولو می افته یک بار یاد بچگی هاش می افته یهو یاد کل بشر می افته بشری که سر در گمه!

وقتی یک هواپیما از بالای سرت رد میشه تو این تاریکی شب چراغ های روشنش انگاری هیچ فرقی با ستاره ها نمی کنند هیچ فرقی ولی خب تو می دونی که هواپیما ست می دونی که توش کلی آدم نشستن کلی آدم که هر کدومشون پر از احساسند پر از حرف های ناگفته ولی چرا ستاره ها را که نگاه می کنیم یادمون میره ،مگه شازده کوچولو کی بود؟!آره، شاید هر کدوم از اون ستاره ها پر از آدم باشند پر از دوست! نمی دونم ولی نمیشه گفت که زنده نیستند وقتی دارند برای تو چشمک می زنند وقتی نو نشسته ای و چشمک های اونها را نگاه می کنی خب حتما به هم محرم ایند مگه غیر از این می تونه باشه؟!اگه هست بگو!آره ، بازم دلم ساکت شده انگاری یه رودی از آسمون توی چشم هام غرق میشه نمی دونم نکنه من دریام که چشمه های آسمون همش می ریزه تو این دل من!نمی دونم شایدم فقط یه مردابم یه تالاب یه جایی که همه آب ها را داره میکشه تو و انگار که نه انگار یه جایی که فقط شده یه مرده خونه ، نه من نمی خوام اینطوری باشم دلم می خواد آسمون نگاه کنم،نه نمی خوام دریا باشم دلم فقط میخواد یه ماهی باشم که تو چشمه ی آسمون بپرم و شنا کنم!دلم می خواد این آسمون برام فقط یه رنگ سیاه نباشه نه آبی نه رنگ دمه صبح نه حتی گرگ و میش باشه نه مثل رنگین کمون یا یه چیزی مثل شفق قطبی باشه نه اصلا دلم اینا را نمی خواد دلم می خواد آسمون رنگ نگاهم باشه رنگ نگاه خدا باشه دلم می خواد لحظه هام جاری باشه !دلم می خواد وقتی زمین می چرخه من تند تر از اون بچرخم دلم نمی خواد من بایستم و عالم دور سرم بچرخه ، آره دلم می خواد من دور عالم بچرخم!دلم می خواد بگم من بزرگتر از این عالمم دلم نمی خواد نگاه کنم و بگم ای وااای زندگیه که داره می گذره!آره زندگیه که داره می گذره!

وقتی که این ستاره ها  را می بینی وقتی که می بینی چقدر از تو دور شدند وقتی دلت می خواد به تک تکشون نزدیک باشی دلت می خواد هر کدوم از این ستاره ها توی دستت باشند آره فارق از حرف های علمی که میگه هر کدومشون چقدر بزرگند

بذار هر چی می خواند بزرگ باشند دست منم همون قدر بزرگ باشه و اونا را بگیره توش آره بگیره و گرمای تک تک ستاره ها را با احساس تموم شازده کوچولو ها حس کنه ، آره!دلم می خواد همه این ستاره ها را جمع میکردم میگذاشتم یه گوشه ماه را هم می گرفتم  و می آوردم و می گذاشتم پهلوی بقیه ، می گند خورشید ما هم یه ستاره ست شاید راست بگند من نمی دونم اما واسه من خیلی بزرگه وقتی می بینم چقدر سرخه چقدر قشنگه دلم می خواد یه بار ،حداقل یک بارم که شده برم و از نزدیک ببینمش ، می گند داغه می گند می سوزم؟!بذار بسوزم ،مگه بده تو زیبایی ذوب بشی؟!مگه بده واسه عشقت بمیری؟!خب عشق منم خورشید می خوام برم توش آتیش بگیرم!مگه بده؟!بذار بگند دیوونم بدار بگند مجنونم!اصل اینه که من رفتم....

می گند ماه  هم چیزی نیست جز یه کره سنگی!می گند اصلا به این قشنگی ها نیست که از رو زمین می بینیم می گند هر چیزی از دورش قشنگه من نمی دونم دور و نزدیکش به من ربطی نداره!اسمش مگه ماه نیست خب قشنگه، آره قشنگه...

انگار همه چی بوی خدا میده شاید امشب دل من هوایی شده شاید از غربت و نبودنش یکم داره کم کم دل تنگی میکنه ، شاید که می خواد بازم بره پیشش شایدم می خواد اینبار نگه که گمش کردم به همین سادگی پشت پا زدم به هرچی بود و رفتم نه میخوام بگم: می خوام باهات باشم می خوام تو با هام باشی اصلا مگه من و تو داریم؟! من و کویر و این ستاره ها ، من و تموم این عالم و تک تک شن ها همه یکیم مگه نه مگه غیر از اینه؟!راستی دوست من مگه نگفته بودی می آی پیشم؟!پس کوشیت؟! هنوز هم منتظرم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت12:58توسط آشوب | |

خداحافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام ،خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت13:44توسط آشوب |

 

باز تابستون شد  ،  بازم نمیه شب گذشته  ،  سکوت توپی داره  ،  فقط تویی و سیاهی آسمون و فکرهایی که تو ذهنت دار وَرجه وورجه می کنه!  اِنگاری هیچی یادم نمی آد  ،  می ترسم آلزایمر گرفته باشم ،  حتی دوستاشتنی ترین آهنگی که گوش می دادمم  یادم نیست چی بوده!  راسی رنگ مورد علاقم چی بود؟! داشتم واسه چی زندگی می کردم؟!  من یادم نیست ، تو چی  ،  واسه چی زندگی می کردی؟!  اصلا آخرین عکسی که از آسمون گرفتم ماله کیه؟!  بذار ببینم  ،  اسم تو چی بود ؟!  به خدا یادم نیست ،  مسخره نکن خب!

خب باشه نمیشناسمت اما بات حرف می زنم  ،  طوری نیست  ،  دیگه بچه نیستم که بابا م بگه با غریبه ها حرف نزن!  اما یه چیزی آ بت بگم آ  ،  درسته که چیزی یادم نمی آد  ،  اما دروغ و بدی ونفرت و... حس می کنم  ،  قلب من هنوز زندست  ،  آره نفسم میزنه  ،  می خوای "ها" کنم تا ببینی راست می گم؟! دستت را بذار رو سینم...

گفتی :"سلام"

نه بسه بیشتر از همین "سلام"ی که گفتی دیگه نمی خواد چیزی بگی! به اندازه کافی بوی دروغ می داد ، حالم داره بد میشه ، آخه من دماغم حساسه ،  خدانگهدار!

حالا کجا برم؟!  من که هیچی یادم نیست آخه ، بذار بپرسم ، کسی می دونه خونه ما کجا بود؟!  اولی گفت نه  ، دومی گفت از کجا بدونم  ، سومی گفت خدا شفات بده ، ... ، شمارشش از دستم دیگه رفته بود  ،  ولی یکی با دستش آسمون و نشون داد ،  خندم گرفت فکرکردم دیووونست! از هر کس دیگه ای پرسیدم بازم همون جوابایه تکراری!  یکی گفت کی فکر خونه رفتنه  ، می خوای بری خوونه چیکار کنی  ،  بهم گفت وقتت را هدر نده ،  راه برو... بهش گفتم آخه کجا برم؟!  گفت اینقدر سوال نپرس  ،  فقط برو....

 من آلزایمر دارم؟!  مالیخولیا؟!  نه فکر کنم این جماعت همه دیونه شدند  ،  نه من!

به آسموون یه نگاه کردم دیدم اگه خونم اون بالا ها بود بدم نبودآ! رفتم دمه یه خونه را زدم گفتم :"ببخشید میشه نردبون تون به من قرض بدین؟ " خیلی بد بهم نگاه کرد  ،  مثله این آدم عاقل آ که دارن به یه کودن نگاه میکنن ،  اما خودشه! ! !

آخه آسمون به این بزرگی  ، من از کجاش برم بالا؟!  تو زمین به این کوچیکی  راهم پیدا نکردم  ،  اون بالا دیگه عمراً !  پله های آخر بودم  ،  پر از فکر "از کجا اومدم؟!  کجا باید برم؟! "  ، سرم داشت گیج میرفت  ، چشام سیاهی  ،  پا هام از نردبون جدا شد  ،  دستام دیگه جوون نداشت  ، ول شد..

سلام ، سلام  ،  تو ؟!  نگو من نمی شناسی! حس  میکنم می شناسمت  ، دلم میگه آره  ،  فکرم میگه نه ، جنگ مسخره ای که همیشه هست!  خاطراتمون یادت نیست؟!  خاطره؟! چی هست؟! نکنه فیلم آ تو دوربین میگی ؟!   نه سنگ قبر! چی؟! حوض مسجد آ  گفتم! من که مسجد نمی رم! همون خونتون دیگه! خونه؟! من که خونه ندارم! پس آسمون چی بود؟! چه ربطی داره آخه؟! تو مسلمونی؟! واسه چی می پرسی ،  اصلا خودت نماز می خونی؟! من سهراب می خونم !  تو چی؟!  بی ربط حرف نزن ، خب منم اُشو می خونم  ،  بودا می خونم!  تو اِنگار مشکل داری آ !  نه عزیزم من با هات دوستم ،  یه دوست قدیمی !  اِسمت چیه؟! مهم نیست ،  تومن فراموش کردی!  من؟!  من می خوام یادم باشه ، حافظم از دست رفته ! منم فراموشکارم ، هممون همین طوریم! همه مثله هم،کلا آدم ها خیلی هم آدم نیستن ،سخت نگیر! اما من بازم حسی به نام خاطره یادم نیومد آ !  اصلا اسمم را بذار "فراموشی"  ،  به درک....

 

حالا هیچ جا دیگم نبود من از این نردبون لعنتی بیفتم  ،  صاف میونه یه باغچه  ،  حالا این هیچی نمی شد یه موقعه دیگه آب ش می دادن ،  پره گِل شدم  ،  اَه !  "فراموشی" گفت چه طوری دلت می آد این جوری بگی  ،  گل آ به این قشنگی! این همه سبزی  ،  این همه رنگ! درخت هولو  ،  آلبالو!  گفتم بروبابا دلت خوشه ها  ،  من حتی نمی دونم خونم کجاست  ،  اونوقت تو از زیبایی می گی؟!  زیرلب گفت کاش می فهمیدی خونت هم جاست ! هر جا که زیباست!

گفتم منظورت چیه؟!

گفت خودت نگاه کن! یکم به هیچی فکرنکن! دنیا قشنگه  ،  اگه دنیا ش نکنی واسه خودت! اگه تموم جهانت نشه! اگه از خودت بزرگتر و با ارزش تر نشه واسه خودت!

دلم میخواست بگیرم بزنمش! آخه تو این اوضاع کی از این حرفا می زنه ،  همش قصه است ،اصلا مگه کلاس فلسفه ست! اگه جا من بود می فهمید چی دارم میگم!هیچکی حاله من نمی فهمه!

مثله اینکه "فراموشی" صدای فکرم را شنید  ،  چه طوری آخه؟!  اما فقط یه لبخند زد بهم!  رفتم تویه فکر حرفاش  ،  اما بازم چیزی یادم نیومد  ، گفتم شاید قبلا شنیدم اما یادم نیست!

اما زیادی واسم حرفاش آشنا بودآ!  نمیدونم  ،  فکرم که به جایی قد نمیده!  شاید ماله اینه که هنوز قلبم زند ست ، شاید حرفاش با قلبم آشناست! راست میگه آدم آ خیلی هم آدم نیستند ، اما من هنوزم که هنوزه با تموم فراموشیم انسانم ، مگه نه ؟!

"فراموشی" گفت فقط من به یاد بیار همین!

 

ادامه دارد....

پیوست: ببخشید که نظرات پست های قبلی  هر پست جدیدی که می زنم بسته می شند(دلیل داره!) ولی شما حتما نظر بدین!خوشحال می شم! 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت21:0توسط آشوب |

 

طبقه اول طبقه دوم طبقه سوم… طبقه شونزدهم ، عجب  ازدحامی ،این همه آدم تو این طبقه چیکار دارند؟! چقدر همه جا  ساکته ،انگار سالن خالی شده و فقط من موندم،چشام فقط به پنجره خیره بود،یکم به بالا به خورشید داغ ، یکمم به پایین به ماشین و آدم های کوچیک شده!

با مامانم نشستیم روی صندلی های انتظار ، گفت : پا هام تاول زده ، پا ها شو از تو کفش هاش در آورد !

آره داشتم فکر می کردم که تاول پا بیشتر درد داره یا تاول های ذهن من که از چرک های زمانه پر شده!یعنی منم پاید پام را از این زمانه بکشم بیرون؟! باز هم همون پنجره ولی اینبار فقط پایین و نگاه کردم، یه وسوسه تلخ، بازم رفتم تو فکر"مامانم می گفت که آدم می تونه تو یک روز 10 سال پیر شه ، می تونه همه مو هاش سفید بشه ،مثل دندوناش ، اما باید سفت باشه ،باید یادش نره خدا همیشه باهاشه"

رفتم آسانسور،طبقه 0 (صفر)ام!رفتم تو نور گیر،پر از نور! ، یه صندلی خالی، نمی تونستم دیگه رو پاهام بایستم ، تموم سلول ها بدنم داشت می لرزید،مامان گفت صورتت مثل گچ شده،نشستم،سرم روبه بالا، باز هم همون پنجره ولی شونزده طبقه بالاتر!!!

به هیچی فکر نمی کردم فقط خیره ، اما یه بغض بود  فقط خدا خدا کردم، مامان نمازش را خوند و اومد ، ساعت 4پی.ام هنوز ناهار نخورده بودم، گفت : سیری چیزی نمی خوری؟ گفتم : سیرم ، تو دلم پشتش گفتم : از همه چی!

مامان دستم را گرفت،یاد بچگی هام افتادم، بهم گفت "آدم تو جوونیش دنیا را یه شکل دیگه میبینه،یه نگاه رویایی همه چیزا را یطور دیگه می بینه!شاید تو یه جمله بگی و بنویسی پشتش واسه خودت کلی معنا و فلسفه باشه،اما هیچ کس نفهمه منظورت چیه،مثل یه بمب جمع میشه تو گلوت،همیشه مواظب باش که نترکه چون دیگه کنترلش از دستت خارج میشه!"

صبر صبر ! برای چی را نمی دونستم، حالم خوب نبود حتی اینم نمی دونم واسه چی!شاید چند راهی،شاید دوری،شاید مردن آرزوها ، شاید..

داشتم" اینباکس" موبایلم را می خوندم یه اس ام اس:" آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد، به یاد من باش که من همیشه به یاد تو هستم. (سوره ی بقره، آیه 152)"

بازم طبقه شونزدهم،بازم همون پنجره،قول دادم اینبار فقط بالا را نگاه کنم،میشه با خدا حرف بزنم؟ یا مثله دیدن معاون رییس جمهور باید 8 ساعت پشت در ایستاد!کلی حرف زدم باش،بقول یکی اینقدر خوب گوش داد حرفهام را که هنوزم باورم نمیشه! راستی معاون رییس جمهور بلاخره اومد!ولی  من هنوز داشتم با خدا حرف میزدم،دلم کلی آرووم شد، یکم فکر کردم واقعا من چی از این دنیا می خوام؟!

کلی چیز که واسه هر کدووم باید کلی ناراحتی بکشم حرس بخورم از نداشتنشون ،خب همین میشه که سیر مشیم،از بس حرس می خورم!

شایدم فقط اینا می خوام که زندگیم آرووم و قشنگ باشه ، شاید خدا کافی باشه!

 دیگه شب شده بود،هنوز تو فکر بودم،رو صندلی اتوبوس،فردا اصفهانم؟،فردا یه روز دیگس،خوبه یا بد؟،خوابم رفت..

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت13:4توسط آشوب |